سلام به همه ی بچه های خوب بلاگ اسکای...
از این به بعد میخوام داستانهای خیلی کوتاهی
رو که در کتاب ها یا مجلات جمع آوری کردم
روبراتون بنویسم که میدونم در همون چند خط
کلی حرف پنهان شده...امیدوارم مورد توجه شما
قرار بگیره...فدای همه ی شما.. دختری تنها ...
دعا....
هوا مه آلود و بارانی بود. ماشین روی جاده
لغزنده مرتب به این طرف و آن طرف سر می خورد.
فرشته ای به آنها نزدیک شد تا دفتر زندگی این
خانواده را ببندد. در همین موقع خدا به فرشته فرمود:
"برگرد!" و به پایین اشاره کرد. فرشته با تعجب نگاه کرد.
دخترکی را دید که سرش را به شیشه تکیه داده و آرام
می گوید:"خدایا، پدر و مادر جدیدم را از من نگیر! مثل آن
زلزله وحشتناک که خانواده ام را از دست دادم، نذار دیگه
تنها بمونم!"...
 |